![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
چند صباحي است که قاصدکهاي خيالم را به نسيم يادت سپرده ام
وبر بام دلم افتاب مهرت طلوع کرده است راستي ايا تو از زلال باراني يا از چشمه مهتاب که دلهاي سنگي را حرير ميکني؟ ايا لبخند صبح تو را به دامان دشت انداخته که شب تيره روزان را روشن کرده اي؟ براستي تو کي هستي اي همه وجودم!!؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 14:26 توسط ملودی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
عشق اینترنتی بچه های فن آوری اطلاعات مشهد مرگ عشق عشق شیشه ای فیلترشکن/دانلود عکس |
|
RSS
|